تبليغاتX
شمعی و ... سخنی و ... گامی و ... - نامسابقه فوتبال !!

شمعی و ... سخنی و ... گامی و ...

نوشته ها

نامسابقه فوتبال !!

نامسابقه فوتبال !!

 

اخیرا یــکی از دوســتان قدیمی در پیامکی ضمن تبریک سال نو از نتایج انتخابات در بجنورد سوال کرد . پیام او خاطراتی را برایم زنده کرد. با او در دوره راهنمایی هم کلاس بودیم و از این که پس از سالها مرا یاد کرده بود متعجب شدم و طبیعتا به یاد خاطرات مشترک افتادم که یکی از مــهمــترین آن ها نامسابقه فوتبال بود.از کلمه نامسابقه تعجب نکنید فقط کافی است که به توضیحاتم توجه کنید .

**********************

سال 53-52 من سوم راهنمایی بودم. درسهایم خوب بود و دوستان زبلی داشتم که با هم یک جمع خوب را تشکیل می دادیم و معمولا اوضاع مدرسه را در دست داشتیم . چون هم هیکل مان درشت بود ، هم درس هایمان خوب بود ، هم بیشتر معلم ها همراه ما بودند و هم در کلیه فعالیت های فوق برنامه و بازی و ورزش و کلوپ های مدرسه فعال و میدان دار بودیم ضمن اینکه در بین بچه ها هم محبوبیت داشتیم. ما کاری به کار کسی نداشتیم ولی اگر کسی برای یکی از ماها مشکل درست می کرد یا احساس می کردیم مشکلی نابحق برای کسی ایجاد شده آن وقت متحدا دست به کار می شدیم و از مزاحم ، حال گیری می گردیم . مثلا از کلاس سوم دیگر یک پسر ریش سبیل دار برای یکی از بچه های ضعیف الجثه کلاس ما شاخ و شانه کشیده بود ، او را به وضعی درآوردیم که رسما در جمع ما اعلام کرد که شکر خورده است . کـلا بچه های شر وشلوغ سعی می کردند با ما طرف نشوند .

زنگ های تفریح معمولا اگر کاری نداشتیم به دو گروه تقسیم می شدیم و در یک طرف صحن حیاط مدرسه با سنگی کوچک فوتبال بازی می کردیم. فوتبال عشق ما بود. مدرسه ما ناظمی هم داشت که خیلی از خود متشکر بود ، هیکل کوچکی داشت ، مغزش هم کوچک بود اما دلش می خواست وقتی در محوطه مدرسه قدم می زند کسی نـُطق نکشد . گروه ما چندان به او خوش نمی آمد زیرا شور فراوان داشتیم و پر تحرک بودیم و البته او را هم زیاد تحویل نمی گرفتیم ، خطایی نمی کردیم که بتواند به ما گیر بدهد ولی ساکت و آرام هم نبودیم از جمله بلند می خندیدیم و او ناراحت می شد اینطور بنظرش می آمد که ما به او می خندیم ، گاهی غضبناک به ما نگاه می کرد ولی کاری هم نمی توانست بکند ، می دانست بین بچه ها و معلم ها محبوبیت داریم و اگر می خواست حال ما را بگیرد باید خطایی درست و حسابی مرتکب می شدیم و این هم جزو محالات بود. ولی او همیشه یک ضد حال می زد: مانع بازی فوتبال سنگی ما در زنگ تفریح می شد لذا در حین بازی تا او را می دیدیم در جایمان متوقف می شدیم و تا رویش را به سوی دیگر می کرد بازی را ادامه می دادیم . او همیشه از بازی فوتبال ما ناراحت بود و ما می دانستیم این بازی اقتدار او را به بازی می گیرد . این وضع ادامه داشت تا بهمن ماه .

در بهمن ماه معلم ورزش ما تصمیم گرفت به مناسبت ششم بهمن سالگرد انقلاب سفید شاه ، مسابقات ورزشی بین کلاسها برگزار کند و طبیعتا ماهم کاندیدا های اصلی تیم فوتبال کلاس مان بودیم . اینجا بود که با مانع بزرگی به نام ناظم روبرو شدیم . آقای ناظم با حضور ما در تیم فوتبال کلاس مخالف بود و برای این کار بهانه های مختلفی می آورد مثلا:

-         شماها هیکل تان بزرک است و در بازی با بچه های کوچک ممکن است به آنها صدمه بزنید.

-         شماها در زنگ  تفریج مزاحم بچه های دیگر هستید !! ( یعنی فوتبال سنگی بازی می کنید!!)

-         شماها چون اکثرا دیر می آیید و به صف نمی رسید حق شرکت در بازی را ندارید (البته تاخیر معدود دفعات یکی دو نفر از ما در مقابل بی نظمی های مکرر دیگران قابل چشم پوشی بود ...)

-         پدر شما به مدرسه کمک نمی کند !

-         والدین شما برای خبرگیری از وضع اخلاقی و درسی تان به مدرسه نمی آیند.

-         بعضی معلم ها از شما راضی نیستند !! ( و ما فقط تعجب کردیم)

-         و ....

ما دست به دامن معلم ورزش شدیم ولی او فقط می خواست برای شاهنشاه و انقلاب سفید خوش رقصی کند و کاری به شرکت کنندگان و حق آنهابرای شرکت در مسابقه نداشت . هرچه به این در و آن در زدیم و معلم های دیگر را واسطه کردیم فایده نکرد و ناظم دو پایش را در یک کفش کرده بود و نمی گذاشت که ما در مسابقه شرکت کنیم و سرانجام هم موفق شد.

با شروع مسابقات متوجه شدیم که از کلاس های دیگر خصوصا کلاس سوم دیگر هرچه دانش آموز هیکلمند و گردن کلفت و پر شر و شور و بداخلاق و بی نظم بوده شرکت کرده اند و معیار های آقای ناظم آنجا به کار گرفته نشده است . شرور ترین بچه مدرسه جزو تیم کلاس سوم دیگر بود و مشکلی برای بازی نداشت !! طـُرفه اینکه به تیم های مقابل مخفیانه از بودجه مدرسه کمک هم کرده بود مثلا برای تیم کلاس سوم دیگر کفش فوتبال تهیه کرده بودند !! و طـُرفه تر اینکه آقای ناظم شخصا نظم مسابقات را به عهده گرفته بود وجالب اینکه وقتی تیم کلاس ما بازی می کرد به بچه های کلاس ما اجازه تشویق نمی داد وبا آنها دعوا می کرد و اخطار می داد که تیم کلاس ما را بازنده اعلام خواهد کرد اما بچه های کلاس مقابل ما اجازه داشتند هر چقدر می خواهند و می توانند تیم شان را تشویق کنند و حتی به بچه های کلاس ما و تیم ما دری وری بگویند و برای آنها شکلک درآورند ، در این جا نه گوش ناظم چیزی می شنید و نه چشم هایش چیزی می دید . ناظم حین مسابقه گاهی  نگاهی به ما می کرد و لبخندی محو اما فاتحانه بر لبانش می نشست .

بهر حال تیم کلاس ما با بچه های ضعیف تر در مسابقه شرکت کرد و نتایج دلخواه نشد در حالی که همه اذعان داشتند که کلاس ما شایستگی قهرمانی را داشت . این فشار ها باعث شد مسیر ورزشی ما عوض شود و ما فوتبال را کنار بگذاریم و به بازی دیگری روی آوریم که سرو صدا و شور شر آن کم بود و این تغییر در دوره دبیرستان محسوس بود .

***************

به یاد دوران بچگی به دوستم پیامک دادم : اینجا نتیجه یک بر یک است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 7:45  توسط بهرام شیخ نژاد  |